گزارشی از بند زنان زندان اوین
سه‌شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸● شماره ۱۹۱۵
درباره ما ارتباط با ما شماره آخر آرشيو دوره قبل
 
عنوان‌های خبری
صفحه اول
داخلي
اقتصادي
اقتصادى (2)
گوناگون
فرهنگ و هنر
داخلى (2)
بورس
حوادث
بين الملل
ورزشي
اجتماعي
صفحه آخر
صفحه اول -> فرهنگ و هنر
گفت‌و‌گوى گاردين با پل استر
خشم پل استر
گاردين/ اکتبر 2008 / اليسن فلاد/ فرشيد عطايى‌ - پل استر، يکى از پر کارترين نويسندگان ادبيات آمريکا (او به تازگى دوازدهمين کتاب خود به نام مرد توى تاريکى را منتشر کرده است) است که در زمينه شعر، آثار غير داستاني، فيلمنامه‌نويسى و ويراستارى هم يد طولايى دارد؛ ولى پل استر امروزه ديگر چندان براى نويسندگى احساس الهام نمى‌کند. مى‌گويد: کاملا احساس خالى بودن مى‌کنم. هيچ فکر و ايده اى در ذهنم ندارم. به نقطه صفر رسيده ام.
ظاهرا منظور او از صفر اين است که تبديل بشوى به يک روان رنجور معمولى در زندگى روزمره، ولى او چندان رفتار روان رنجورانه و عقده اى به خاطر خالى بودن ذهنش نشان نمى‌دهد، مخصوصا که با بى‌خيالى در مقر انتشارات فيبر در لندن نشسته است.
اگر يک چيز باشد که استر را خشمگين کند آن يک چيز سياست دولت آمريکا‌ست. نفرت او از نتايج انتخابات سال 2000 آمريکا بود که باعث شد ايده نوشتن رمان مرد توى تاريکى در ذهنش جرقه بزند. اين رمان که ساختار روايتى در داستان دارد درباره يک آمريکاى تخيلى است که در آن جنگ داخلى رخ داده و نيويورک پيشگام جنبش استقلال ايالت‌هاى آن است. استر مى‌گويد: اين جنگ، جنگ فشنگ‌ها و بمب‌ها‌ست؛ درحالى که دو دستگى‌ها در آمريکاى امروز شبيه دو دستگى‌هايى است که در جنگ‌هاى داخلى به وجود مى‌آيد، جنگى که الان عملا دارد با کلمات و افکار انجام مى‌گيرد. او مى‌تواند ايده نوشتن جديدترين داستانش را به حس نا اميدى و نفرتش از انتخابات رياست جمهورى سال 2000 آمريکا نسبت بدهد. ال گور برنده شده بود، ال گور رئيس جمهور آمريکا شده بود، ولى با مانور سياسى و قانونى رياست جمهورى را از او گرفتند و من هم از آن زمان تا کنون دچار اين حس وحشتناک شده‌ام که در دنيايى موازى دارم زندگى مى‌کنم، دنيايى که تقاضايش را نکرديم ولى در هر صورت آن را به ما دادند. در آمريکاى تخيلى اين رمان، ال گور دور دوم رياست جمهورى اش را دارد به پايان مى‌رساند، آمريکا هرگز به عراق حمله نمى‌کند و شايد حادثه يازده سپتامبر هم هرگز اتفاق نمى‌افتد. چون دولت کلينتون داشت به حل مشکلات نزديک مى‌شد، ولى بعد دولت بوش به سر کار آمد و همه هشدار‌ها را ناديده گرفت، به نظر من ريشه تمام اينها در رفتار دولت بوش است.
داستان رمان مرد توى تاريکى درباره يک منتقد بازنشسته کتاب به نام آگوست بريل است، او به بى‌خوابى دچار است و در حالى که يک شب با بى خوابى خود کلنجار مى‌رود داستانى را درباره شخصيتى به نام اوون بريک براى خود تعريف مى‌کند؛ اوون بري، يک شعبده باز در نيويورک امروز است که به جنگ داخلى پرتاب شده است. سپس در يک پيچش داستانى که خاص سبک داستان نويسى استر است، به بريک ماموريت داده مى‌شود تا مردى را که مقصر به وجود آمدن جنگ داخلى بوده بکشد (او جنگ داخلى را به وجود آورد و هر اتفاقى که رخ مى‌دهد و يا در شرف رخ دادن است در سر او وجود دارد). او در مى‌يابد که نام او آگوست بريل است. روايت چند لايه از علايق خاص پل استر در داستان نويسى است؛ براى او يک داستان، داستان بعدى را بوجود مى‌آورد، همانطور که يک فکر، فکر بعدى را به وجود مى‌آورد. شخصيت کوئين، قهرمان داستان شهر شيشه اى (از سه گانه نيويورک، معروف‌ترين اثر پل استر) را به ياد بياوريد؛ اين شخصيت نه تنها وانمود مى‌کند که پل استر است بلکه پل استر واقعى را ملاقات هم مى‌کند. يا راوى رمان شب پيشگويى که دارد براساس داستانى که در شاهين مالت گفته مى‌شود از خودش داستانى مى‌نويسد. يا پيتر رمان نويس در کتاب لوياتان که با آيريس (Iris) ازدواج کرده است (Iris برعکس اسم کوچک سيرى هوشت وت Siri Hustvedt همسر معروف پل استر است).
من هميشه علاقه داشته ام که فرايند داستان را بر عکس کنم، يعنى به عبارتى لوله کشى‌ها را رو‌کار مى‌گذارم. به نظر من اگر قهرمان داستان معلوم کند درباره چيزى که دارد تعريف مى‌کند چگونه مى‌انديشد، يک جور‌هايى به باطن قضيه دسترسى پيدا مى‌کنيم. اين کار جنبه خود-انعکاسى دارد ولى خيلى غريزى است.
استر مى‌گويد، روند نوشتن رمان مرد توى تاريکى برايش غير عادى بوده. نوشتن اين کتاب چهار ماه بيش‌تر طول نکشيد، يعنى سريع تر از تمام کتاب‌هايى تا کنون نوشته: وضعيت عجيبى بود؛ کلمات مورد نيازم را يکى پس از ديگرى خيلى راحت پيدا مى‌کردم. شخصيت بيل روى تخت دراز کشيده و شما کم‌کم وارد وجود اين شخصيت مى‌شويد و در مى‌يابيد که او کيست و رمان هم در اين بين کم کم آشکار مى‌شود. در حالى که استر از دست دولت حاکم در آمريکا خشمگين است، ولى داستان مرد توى تاريکى را براساس يک فاجعه بسيار شخصى نوشته است. او کتاب خود را به ديويد گروسمان نويسنده، يکى از دوستان خوب استر و يورى گروسمان پسر ديويد که تابستان دو سال پيش در 20 سالگى در لبنان کشته شد، تقديم کرده است.
در حالى که بريل شب‌ها بيدار است، نگران نوه‌اش کاتيا است؛ کاتيا سابقا نامزدى به نام تيتوس اسمال داشته ولى حالا تيتوس مرده و کاتيا نيز دلشکسته است. استر مى‌گويد: مرگ يورى گروسمان براى خانواده اش بيش از اندازه ويرانگر بود. من از مرگ او وحشت کرده بودم که به نظرم نوشتن شخصيت تيتوس يک جور‌هايى واکنش شخصى من به مرگ او بود. استر احساس مى‌کند که فاجعه زندگى گروسمان احتمالا حادثه اصلى و محورى رمان او بوده و حوادث ديگر ناشى از آن بوده اند: ديويد هم مثل خيلى‌هاى ديگر براى برقرارى صلح در خاورميانه مبارزه مى‌کرده و پسرش تقريبا 24 ساعت پس از اينکه او به همراه آموش اوز و ساير نويسندگان از اولمرت تقاضاى آتش بس کردند، کشته شد. اتفاق ناگوارى بود، خيلى ناگوار.
ما در پايان رمان مى‌فهميم که تيتوس چگونه مى‌ميرد ولى در اوايل رمان اشاراتى به ماهيت بى‌رحمانه مرگ او در عراق – داستان وحشتناک مرگ او... عواقب نابود کننده آن – مى‌شود. استر مى‌گويد: آن تصاوير دست بردار آنها نيست و به همين دليل هم هست که کاتيا تمام روز را به تماشاى فيلم‌هاى سينمايى مى‌گذراند، چون مى‌خواهد که خود را در معرض سيلى از تصاوير ديگر قرار بدهد، درست به همان شکلى که بريل دارد داستان‌هاى خود را تعريف مى‌کند طورى که بتواند از فکر کردن درباره مشکلات خود فرار کند. بنابراين دو شخصيت داستان هر کدام به شيوه خود از چيزى دارند فرار مى‌کنند.
در حالى که استربريل در مورد ماهيت جنگ تفکر مى‌کند، بريل به داستان‌هاى ديگرى هم فکر مى‌کند؛ زندگى اش، همسرش و داستان‌هاى بيش‌ترى درباره جنگ و آشوب‌هاى مردمي، از جمله آشوب‌هاى نژادى نيويورک در سال 1967 که خود استر آن را در 20 سالگى در يک شب تابستانى پس از صرف شام در منهتن، تجربه کرد. مى‌گويد: سوار ماشين شديم، صداى پليس‌ها را مى‌شنيديم، با ماشين مستقيما به نيويورک رفتيم، از خيابان‌هايى که آشوب مزبور در آنها در حال رخ دادن بود گذشتيم، به شهردارى رفتيم و شهر دار را ديديم که داشت پشت ميزش گريه مى‌کرد. به زندانى که در زير ساختمان شهردارى قرار داشت رفتيم و همه آن مردان زندانى کتک خورده را ديديم و من يک سرهنگ از پليس ايالت نيو جرسى را ديدم که حرف‌هاى وحشتناکى در مورد اينکه مى‌خواسته همه سياه پوست‌هاى شهر را بکشد، مى‌زد. واقعا وحشتناک بود. آن دو صفحه در رمان دقيقا براساس تجربه شخصى خودم نوشته شده اند. اين نزديک ترين و ملموس ترين تجربه اى بوده که استر از جنگ داشته است؛ بريل در رمان مرد توى تاريکى مى‌گويد: البته شايد اين جنگ به آن معنا يک جنگ واقعى نبوده، ولى وقتى که شاهد خشونتى در آن مقياس باشيد تصور کردن يک چيز بد تر کار سختى نخواهد بود و وقتى ذهن شما قادر به انجام چنين چيزى باشد متوجه مى‌شوى که بد ترين چيزى را که در تخيلت مى‌توانى تصور کنى خود کشورى است که در آن دارى زندگى مى‌کني. استر مى‌گويد، اين تنها متن اتوبيوگرافيک اين رمان است. او برعکس بريل، دائما دچار بى خوابى نيست، ولى مثل هر کس ديگرى برايش پيش آمده که در بعضى از شب‌هاى زندگى اش دچار بى خوابى شده باشد. براى بريل شب تاريکى است. ولى من فکر مى‌کنم بيش‌تر آدم‌ها وقتى دچار بى خوابى مى‌شوند – به نظرم همه ما در زندگى مان دچار بى خوابى شده ايم – افکارشان معمولا به سمت لحظات تاريک تر زندگى شان کشيده مى‌شود. و اين لحظات، لحظات خوشايندى نيست؛ در اين لحظات شما افسوس‌هاى‌تان را فهرست مى‌کنيد، از تمام کار‌هاى گندى که در زندگى تان انجام داده‌ايد ليست مى‌گيريد، کار‌هايى که اکنون آرزو مى‌کنيد کاش انجام شان نداده بوديد، و اساسا به بيهودگى وجودتان فکر مى‌کنيد. معمولا وقتى صبح مى‌رسد وضع بهتر مى‌شود و من سعى کرده ام اين موضوع را در پايان رمان نشان بدهم.
استر در يک آپارتمان کوچک که سه بلوک با خانه اى که به همراه همسرش در آن زندگى مى‌کند، فاصله دارد. (سيرى هوشت وت يک اتاق کار بسيار جالب در طبقه بالاى خانه دارد و نويسندگى اش را در آن انجام مى‌دهد: به نظرم به نفع هر دوى ما است که در طول روز از هم جدا باشيم.) فقط سه نفر شماره تلفن او را دارند، دليلش هم اين است که کسى باعث حواس پرتى او نشود، در آن آپارتمان چيزى جز کار وجود ندارد، محيطى ساده و پر از سختي. پيش تر از اين به من گفته بود که روى ديوار اتاق کارش جلد يک مجله شعر را که يکى از دوستانش پس از حادثه 11 سپتامبر برايش مى‌فرستد، قاب کرده است.
استر که داستان‌هايش را با دست توى دفتر مى‌نويسد، نوشته اش را پاراگراف به پاراگراف ويرايش مى‌کند تا از کارش راضى شود، البته رمان مرد توى تاريکى نسبت به بقيه رمان‌هايش کمتر اصلاح و ويرايش شد. مى‌گويد: براى من يک پاراگراف در رمان مثل يک خط شعر است. اين پاراگراف براى خودش شکل دارد، موسيقى دارد، يکپارچگى دارد. اول پاراگراف را مى‌نويسم و بعد آن را به قصد بهتر کردن ويرايش مى‌کنم. وقتى پاراگراف مورد نظر کمابيش قابل قبول به نظر رسيد تايپش مى‌کنم، چون بعضى وقت‌ها دست‌خطم نا خوانا است و اگر صبر کنم احتمال دارد که فردايش نتوانم دست خط خودم را بخوانم! به همين دليل پاراگراف‌ها را بلافاصله تايپ مى‌کنم و دقت مى‌کنم ببينم روى يک صفحه کاغذ سفيد چگونه به نظر مى‌رسد و بعد بار ديگر با خودکارم به آن صفحه کاغذ حمله مى‌برم.
پل استر نوشتن رمان بعدى اش را پيشاپيش شروع کرده، مى‌گويد ، اسم اين رمان نا‌مرئى است و قهرمان آن يک جوان 20 ساله است (فعلا شخصيت‌هاى پير مرد نشسته در اتاق بس است). اين کتاب سال آينده منتشر خواهد شد، او مى‌گويد، فعلا به تماشاى دنياى عجيب و غريب ما نشسته است او اين عبارت را از دختر ناثانييل‌هاثورن عاريه گرفته است، ديدگاهى که در سر تا سر رمان مرد توى تاريکى وجود دارد. اميدوار است که به زودى يک ايده اى در ذهنش شکل بگيرد. با لبخندى مى‌گويد: وقتى مى‌نويسم احساس روان رنجورى نمى‌کنم. بنابراين براى خانواده من نيز بهتر است که مشغول نوشتن باشم.
خبرهای روز
  • برگزارى مراسم 16 آذر تحت تدابير‌امنيتي
  • 14ميليون نفر مردم همين کشورند
  • اراده معطوف به آگاهى بيشتر
  • درباره چفيه
  • دریافت نسخه «پی‌دی‌اف» صفحات امروز روزنامه
    حیات نو