گزارشی از بند زنان زندان اوین
سه‌شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸● شماره ۱۹۱۵
درباره ما ارتباط با ما شماره آخر آرشيو دوره قبل
 
عنوان‌های خبری
صفحه اول
داخلي
اقتصادي
اقتصادى (2)
گوناگون
فرهنگ و هنر
داخلى (2)
بورس
حوادث
بين الملل
ورزشي
اجتماعي
صفحه آخر
صفحه اول -> فرهنگ و هنر
گفت‌و‌گو با جان بارث
مى خواستم کارى کنم مانند آنچه شهرزاد در هزار و يک شب کرد
فرشيد عطايى - جان بارث، همانگونه که خودش گفته، هم دونده ماراتن و دو سرعت است، و هم نويسنده رمان و داستان کوتاه. او بيش‌تر از همه به خاطر نوشتن رمان‌هاى 800 صفحه اى مثلSot-Weed Factor و مجموعه‌هاى داستان کوتاه معروف است. جان بارث براى نوشتن داستان‌هاى کوتاه ممتاز برنده جايزه غبطه برانگيز پن/مالامود شده است. داستان ادامه مى‌يابد يکى از آخرين مجموعه‌هاى داستانى جان بارث است که در آنها يک سرى داستان‌هاى به هم مرتبط آورده شده که موضوع يکى از آنها اين است که چگونه از طريق داستان گويى مى‌توان مرگ را از خود دور کرد. بارث همچنين از بنياد لانن جايزه 100 هزار دلارى يک عمر دستاورد هنرى را دريافت کرده است. او در سمينار‌هاى نويسندگى دانشگاه جان‌هاپکينز استاد ممتاز است.
بسيار متشکرم که گفت‌و‌گو با ما را پذيرفتيد.
خواهش مى‌کنم.
شما نوشتن در چه فرمى‌را ترجيح مى‌دهيد: داستان کوتاه يا رمان؟
خب، شما گفتيد که من دونده دو سرعت و ماراتن هستم، البته بحثى در اين مورد نيست، ولى من به لحاظ طبع و مزاج و سوخت و ساز دونده ماراتن هستم. ترجيح دادن کلمه نا مناسبى نيست، چون وقتى همه چيز دارد به خوبى پيش مى‌رود هم دو ماراتن و هم دو سرعت هر دو بسيار لذت بخش‌اند، ولى در عين حال اگر کار‌ها خوب پيش نرود اصلا لذت بخش نيستند. ولى من خودم از نظر طبع و مزاج از مسافت‌هاى طولانى خوشم مى‌آيد. براى من هر چهار سال يک دوره ميانى است، و اين مدت زمانى به نظر من براى خلق يک هويت جديد و يک صداى جديد کافى است؛ در اين دوره چهار ساله با گستره اى از سفيدى مواجه مى‌شويم که بايد آن را با علامت‌هاى کوچکى که اميدواريم ادبيات خوب باشد، پر کنيم.
شما چندين رمان بلند نوشتيد و بعد در سال‌هاى دهه 1960 به سراغ داستان کوتاه رفتيد. چرا؟ در پى دستيابى به چه چيزى بوديد که فقط با داستان کوتاه مى‌توانستيد به آن برسيد؟
خب، حقيقتش داستان کوتاه خودش آمد سراغ من. همه ما در زندگى مان کسب تجربه مى‌کنيم. همه ما، منظورم بيش‌تر ما‌هاست، وقتى به نويسنده حرفه اى تبديل مى‌شويم، نوشتن در فرم داستان کوتاه را تجربه کرده ايم. داستان کوتاه وسيله خوبى براى آموزش داستان نويسى است، و اينکه آيا ما دوره شاگردى مان را در دانشکده يا دوره نويسندگى يک دانشگاه گذرانده ايم يا نه (بعضى‌ها مى‌گذرانند و بعضى‌ها نمى‌گذرانند) بيش‌تر نويسندگان با تمرين در فرم داستان کوتاه کار نويسندگى را شروع مى‌کنند، و بعد هم در ادامه داستان کوتاه را کنار مى‌گذارند و نوشتن رمان را شروع مى‌کنند، و معمولا ديگر به سراغ فرم داستان کوتاه نمى‌روند، هر چند البته چند مورد مثال عالى در اين زمينه وجود دارد. به عنوان مثال مى‌توان به جان آپدايک و جويس کرول اوتس و يا برنارد مالامود اشاره کرد که خيلى راحت در فرم داستان کوتاه و رمان مى‌نويسند. من خودم مى‌توانم با ششصد صفحه کنار بيايم، با هشتصد صفحه، سيصد صفحه که ديگر طبيعى ترين فرم براى من است. ولى همانطور که چند دقيقه پيش اشاره کردم، بعضى وقت‌ها خود فرم، نويسنده را انتخاب مى‌کند، و نه نويسنده، فرم را. من در طول پنج دهه اى که در زمينه نويسندگى و انتشار کتاب داستان فعاليت دارم، دو بار الهام ايجاز شيک من را گرفتار خودش کرده، و در هر دو مورد، يکى در دهه 1960 و بار دوم در همين اواخر، براى مدت دو سال کامل، به هيچ چيزى جز داستان کوتاه نمى‌توانستم فکر کنم، يعنى اصلا به رمان فکر نمى‌کردم. رمان به هيچ وجه، و فقط داستان کوتاه. خب، آدم ياد مى‌گيرد که نسبت به منبع الهامش صبور باشد، و من هم در هر موردى که داستان کوتاهى مى‌نوشتم اين کار را کردم چون من عاشق کتابم؛ در هر مورد داستان کوتاهى که مى‌نوشتم خود به خود کتابى مى‌خواست شکل بگيرد ولى به نظر مى‌رسيد که انگار نمى‌توانم بيش‌تر از دو سه تا داستان کوتاه بنويسم، داستان‌هاى کوتاه مجزا و غير مرتبط، بعد از آن بود که تصميم گرفتم داستان‌ها به هم مرتبط باشند، مثل کارى که شهرزاد در هزار و يک شب انجام مى‌دهد، و چيزى بنويسم که نهايتا بزرگ تر از مجموع قسمت‌هاى تشکيل دهنده آن باشد. بنابراين هر دو مجموعه داستان کوتاه من يعنى Lost in the Funhouse (از دهه 1960) و داستان ادامه مى‌يابد (از دهه 1990) يک سرى داستان‌هاى کوتاه هستند که من اميدوارم مجموعا يک کتاب را تشکيل بدهند و فقط چند داستان کوتاه مجزا و نا مرتبط نباشند.
من قبل از اينکه به طور مبسوط وارد صحبت درباره مجموعه داستان ادامه مى‌يابد بشوم مى‌خواهم بدانم به نظر شما چرا اينقدر داستان کوتاه را دوست داريم؟
اين يکى از موضوعات سرى داستان‌هايى است که من نوشته ام. يکى از شخصيت‌هاى اين داستان‌ها مى‌گويد دوست دارد بداند آيا آدم‌ها داستان زندگى خود را به شکل داستان مى‌بينند يا نه، چون آدم از بدو تولد تا لحظه مرگ در معرض روايت‌ها و داستان‌هاى بسيار زيادى قرار مى‌گيرد، و يا اينکه برعکس، تعريفى که ما از چيستى داستان در هر عصر و فرهنگى داريم بازتاب دهنده مفهومى‌ذاتا دراماتيک از زندگى است، مشخصه اى از تکامل بيولوژيکى مغز و ضمير آدمي. با حساب اين چيز‌هايى که گفتم نوشتن داستان کوتاه ديگر چندان هيجان انگيز به نظر نمى‌رسد، اينطور نيست؟ ولى من در واقع فکر مى‌کنم ما نه تنها خود مان را کاملا آگاهانه و يا نيمه آگاهانه شخصيت اصلى داستان خود مان – داستان خود خود مان – مى‌دانيم، بلکه شخصيت‌هاى غير اصلى داستان‌هاى ديگران هم مى‌دانيم. فکر نمى‌کنم فقط نويسندگان چنين فکرى داشته باشند، منظور من فکر کردن آگاهانه نيست. من از روان شناس‌هاى شناختى خوشم مى‌آيد که مى‌گويند ضمير آگاه انسان‌ها در جهت ايجاد سناريو و داستان تکامل يافته است، و اين باعث مى‌شود هر موجود ذى شعورى در حال فکر کردن باشد که اگر اينطور بشود آن وقت آن طور مى‌شود؛ مثلا اگر اينطور بشود من مى‌دوم، اگر اينطور بشود مى‌دوم، اگر اينطور بشود فلان چيز را مى‌خورم، اگر اينطور بشود با فلانى گرم مى‌گيرم. از مرحله اگر اينطور بشود، آن وقت آن طور مى‌شود تا مرحله چنانکه گويى و چه مى‌شود اگر که روند داستان گويى و داستان سازى با همين دو مورد آخر آغاز مى‌شود، فاصله زيادى وجود ندارد. من فکر مى‌کنم ما انسان‌ها از همان آغاز – يعنى از وقتى که زبان ابداع شد يقينا براى يکديگر داستان تعريف مى‌کرديم.
و اين نشان مى‌دهد که زمان چقدر در داستان‌هاى‌تان اهميت دارد و چقدر عاشق فيزيک هستيد. مجموعه داستانى دوم شما خيلى درباره فيزيک است. شما کلى اصول و قواعد فيزيکى داريد و از آنها در داستان‌هاى تان استفاده مى‌کنيد؛ چرا؟
فيزيک – فيزيک مدرن – مخصوصا اختر فيزيک و همچنين فيزيک کوآنتوم – مثل خيلى چيز‌هاى ديگر – استعاره‌هاى خوبى در اختيار نويسنده مى‌گذارند. مى‌دانيد فيزيک به لحاظ استعارى خيلى غنى است، و بعضى از اين استعاره‌ها در کتاب قابل استفاده هستند. داستان‌ها درباره زمان هستند. داستان‌ها در زمان زندگى مى‌کنند، و همانطور که شهرزاد بزرگ به ما مى‌آموزد، داستان‌ها نه تنها راهى براى گذراندن زمان بلکه براى عقب نگه داشتن آن است. يعني، هر داستانى راهى براى رسيدن به پايان است در حالى که رسيدن پايان را با آن به تعويق مى‌اندازيم. اگر پايانى وجود نداشته باشد داستان هم بى شکل خواهد شد، ولى هر کسى مى‌خواهد در مدت زمانى مورد نظر خود و با روايتى مناسب به نقطه پايانى برسد.
و داستان‌هايى که در مجموعه داستان ادامه مى‌يابد آورده ايد همگى درباره به تعويق انداختن مرگ و نقطه‌هاى پايانى هستند. به نظر مى‌رسد که همه داستان‌ها درباره آخرين چيز‌ها هستند؛ حتى در يکى از داستان‌ها يک استاد دانشگاه چند سخنرانى انجام مى‌دهد و يک جا وانمود مى‌کند که اين آخرين سخنرانى عمرش است. اين داستان‌ها به لحاظ زمانى تقريبا در پايان سده نوشته شده اند. آيا اين چيز‌ها مد نظر شما بوده؟
خب، من حالا به سن بازنشستگى رسيده ام، و به نظرم غير عادى است اگر نويسنده اى در اين سن و سال کمى‌به فکر پايان راه نباشد، ولى اين حرف من به اين معنا نيست که اميدوار باشم که کتابم کتابى نحس و بيمارگون باشد؛ اميدوارم به هيچ وجه اينگونه نباشد.
نه، اتفاقا برعکس، کتاب خيلى جالب و با مزه اى است.
من بيش‌تر به خنده اهميت مى‌دهم تا اخم و‌تخم، هرچند البته هر دو تاى اين حالت‌ها برايم قابل احترام است، همانطور که هم فرم رمان برايم قابل احترام است و هم فرم داستان کوتاه. ولى در کل حق با شماست، آدم‌هاى توى اين داستان‌ها مثل شهرزاد با يک جور پايان نا معلوم مواجه هستند.
مثل اينکه دوست داريد قبل از پايان گرفتن اين گفت‌و‌گو، يک داستان ديگر را هم براى مان تعريف کنيد؟
من وقتى اولين بار در سال‌هاى 1960 به فرم داستان کوتاه علاقه مند شدم، تصميم گرفتم کارم را با نوشتن کوتاه ترين داستان کوتاه زبان انگليسى شروع کنم، داستانى که در عين حال اينقدر نا محدود باشد که تا ابد ادامه پيدا کند. من آن زمان تحت تاثير نويسنده شگفت انگيز آرژانتينى يعنى خورخه لوئيس بورخس بودم. داستان اينگونه شروع مى‌شد: يکى بود يکى نبود. داستانى بود که اينگونه شروع مى‌شد. اسم اين داستان Frame Tale است. يکى بود يکى نبود. داستانى بود که اينگونه شروع مى‌شد، يکى بود يکى نبود، داستانى بود که اينگونه آغاز مى‌شد، البته اين داستان شخصيت ندارد، پيرنگ ندارد، ولى نکته مهم کوتاه بودن آن است، و داستان کوتاه يعنى همين. اين داستان همچنين مويد گرايش درونى آدم‌ها به داستان گويى در ضمير ناخودآگاه شان است. به نظر من شهرزاد اگر همين ابزار کوچک را داشت مشکلش حل مى‌شد و پادشاه هم به خواب مى‌رفت و مى‌توانست نوشتن رمانش را شروع کند؛ پايان.
آقاى بارث، از اينکه وقت تان را در اختيار ما قرار داديد بسيار سپاسگزارم.
خواهش مى‌کنم.

درباره نويسنده‌اى‌که‌همه‌کتاب‌هايش‌را‌به‌همسرش‌‌تقديم کرد

جان بارث نويسنده معتبر آمريکايى با نام اصلى جان سيمونز بارث در تاريخ 27 مى‌1930 در کمبريج (مريلند) به دنيا آمد. جان بارث يک برادر بزرگ تر از خود به نام بيل بارث و دو خواهر دوقلو دارد. بارث به قصد اينکه طبال جاز و ارکستراتور بشود مدت کوتاهى درس موسيقى خواند ولى نتوانست در اين زمينه به موفقيتى برسد. او سپس به تحصيل در دانشگاه جان‌هاپکينز مشغول شد و در سال 1951 مدرک ليسانس و در سال 1952 مدرک فوق ليسانس خود را دريافت کرد. بارث در سال‌هايى که به تدريس اشتغال داشت در چهار دانشگاه (پن، بافالو، بوستون و جان‌هاپکينز) تدريس کرد. او در سال 1995 رسما از دانشگاه بازنشسته شد. بارث تا کنون نامزد و برنده چندين جايزه معتبر ادبى شده است. از جمله براى نوشتن کتاب اپراى شناور و Lost in the Funhouse دو بار نامزد کسب جايزه کتاب ملى آمريکا شد تا اينکه در سال 1972 با کتاب شيمر اين جايزه را از آن خود کرد. بارث تمام کتاب‌هايش را به همسر خود شلى روزنبرگ تقديم کرده است. بارث دوست ندارد در مورد کتاب‌هايش از عبارت اتوبيوگرافى استفاده شود، هرچند آدم با خواندن آثار متاخر او که هميشه يک نويسنده يا استاد دانشگاه مسن با همسر جوان خود مى‌نشينند و براى هم داستان تعريف مى‌کنند ناخود آگاه به ياد خود جان بارث مى‌افتد. او وقتى يک بيوگرافى سر راست مى‌نويسد (مثلا کتاب يکى بود يکى نبود) آنقدر خيال و واقعيت را در هم مى‌آميزد که خواننده نمى‌تواند با قاطعيت بگويد چه چيزى واقعيت است و چه چيزى خيال. بارث در يکى از گفت‌و‌گو‌هايش توضيح داد که دوست دارد هر از گاهى به شخصيت‌هاى داستانى اش واقعيت‌هاى اتوبيوگرافيک بدهد مثل اينکه بخواهد به کسى براى رفتار خوب مدال طلا بدهد! بحث در مورد جنبه پست مدرنيسم آثار جان بارث هرگز پايان ندارد، و احتمالا در حالى که بيش‌تر نويسندگان پست مدرن ديگر چيزى منتشر نمى‌کنند بارث همچنان به انتشار آثار خود ادامه خواهد داد (در واقع بارث يکى از آخرين نويسندگان پست مدرن است که هنوز هم کتاب منتشر مى‌کند). نوشته‌هاى يک نويسنده پست مدرن نشان دهنده آگاهى آن نويسنده از قواعد و جنبه فنى قصه گويى است. يکى از مهم ترين مضامين پست مدرنيسم (و مخصوصا کار‌هاى بارث) اين است که داستان‌ها و عمل داستان گويى چگونه بر زندگى ما انسان‌ها تاثير مى‌گذارد. به قول خود بارث: پست مدرنيسم يعنى اينکه کرواتت را ببندى و در همان حال شيوه گره زدن کروات را مرحله به مرحله توضيح بدهى و درباره تاريخچه گردن آويز مردان گپ بزني. خوانندگانى که آثار جان بارث را مى‌پسندند آثار اين نويسندگان را نيز خواهند پسنديد: دونالد بارثلمي، توماس پينچون، ايتالو کاليونو، ويليام اچ. گاس، گريس پى لي، آر. ام. کاستر، ئومبرتو اکو، ولاديمير نابوکف، و رابرت کوور. از نويسندگان جوان تر هم که با جان بارث مقايسه مى‌شوند به اينها مى‌توان اشاره کرد: دان دليلو، ريچارد پاورز، ديو اگرز، و ديويد فاستر والاس فقيد. خود بارث هم از نويسندگان زياى الهام گرفته است، از جمله خورخه لوئيس بورخس آرژانتينى و گابريل گارسيا مارکز که با جان بارث نيز مقايسه شده است. البته مى‌توان پا را از اين هم فرا تر گذاشت و نويسندگانى چون کورت وانيگوت و رابرت استون و جوزف هلر و جرزى کاشينسکى و تام رابينز و ميلان کوندرا و حتى فيليپ کي. ديک را با او مقايسه کرد. نويسندگان موفق و مطرحى چون جان کى سي، ويکرام چاندرا، لوئيز ارديخ، مايکل مارتن، مرى رابيون، کرتيس وايت، نن نايتون از جمله دانشجويان جان بارث بودند که اکنون هر کدام وزنه اى در ادبيات داستانى امروز آمريکا به شمار مى‌روند. آثار بارث را مى‌توان بدون داشتن هر گونه پيش زمينه اى در زمينه آثار کلاسيک خواند.
خبرهای روز
  • برگزارى مراسم 16 آذر تحت تدابير‌امنيتي
  • 14ميليون نفر مردم همين کشورند
  • اراده معطوف به آگاهى بيشتر
  • درباره چفيه
  • دریافت نسخه «پی‌دی‌اف» صفحات امروز روزنامه
    حیات نو